| ترجمه پذیری و ترجمه ناپذیری |
| ساعت ٤:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ کلمات کلیدی: |
|
ترجمه پذیری و ترجمه ناپذیری مطلبی که پیش رو دارید، یادداشتی است اجمالی بر ترجمه در ادبیات، فرهنگ و سینما و چالش های آن. مسئله ترجمه، با سوابقی که در تاریخ جهان و نقش موثری که در اشاعه فرهنگ داشته، همواره دغدغه صاحبان علم و هنر بوده و هست و خواهد بود. ترجمه، بی شک خدمات زیادی به تمدن سازی و گسترش مدنیت داشته است. اگر نبود، ترجمه آثار فلاسفه یونان باستان و بعد ها ترجمه آثار دانشمندان ایرانی- اسلامی، بی شک علم و ادب به این پایه نمی رسید. اما گویی این زیباروی بی وفا و یا حتی وفادار زشت سیرت، به نسبت، روی خوشی به مردم سرزمین ما ایران نشان نداده است. البته این موضوع رامی توان به بسیاری دیگر از کشورهای با تمدن نیز تعمیم داد. ایران به گمان من همواره از مسئله ترجمه رنج برده است. البته بی انصافی است اگر همه تقصیرات را به گردن مترجم و مترجمان بیاندازیم. بخشی از این رنج مقتضای فرهنگ و ادبیاتمان است. در ادبیات، چالش فرهنگ ایرانی و ترجمه، تاثیر بسزایی بر ادبیات جهان داشته است. بی شک ترجمه ناپذیری حافظ و سعدی و ... در اسطوره شدن شخصیت های ادبی اروپا بی تاثیر نبوده است. شخصیت هایی که تنها به واسطه اینکه آفتاب در مستعمراتشان هرگز غروب نمی کرده، اسم و رسمی بالغ بر آنچه شایسته اش بوده اند پیدا کرده اند. مسلما چهره شدن، باعث کنکاش اساتید فن در آثارشان می شود و طبعا کنکاش و بررسی بیشتر در دانشگاه های بزرگ دنیا، باعث مقبولیت بیشتر می شود. البته منظور از ترجمه ناپذیری عدم امکان ترجمه کردن و یا عدم توانایی مترجم در بازگردانی از زبان مبدا به زبان مقصد نیست. ترجمه ناپذیری بدین معناست که اثر هنری در انتقال از زبانی به زبان دیگر، بسیاری از مشخصات ارزشمند خود را از دست می دهد. اگر مولانا جلال الدین از ترجمه نیم بند و ناقصی که از آثارش شده، توانایی این را داشته که جهان ادبیات را در قرن 21 مسخر خود کند، بی شک حافظ و سعدی و شمس هم این توانایی و عظمت را دارند. اگر خیام با ترجمه دست و پا شکسته و نه زیاد وفادار فیتزجرالد عالم گیر می شود، بی شک سایر نویسندگان وشاعران ما هم بالقوه چنین استعدادی را داشته و دارند. این مسئله محدود به ادبیات گذشته این مملکت نیست. جایگاه ادبی بسیاری از شاعران و نویسندگان معاصر ما بسیار فراتر از نویسندگان غربی است. اما تنها به جرم اینکه این افراد زاده ایرانند و فرصت معرفی آثارشان به جهانیان را نیافته اند همواره باید زیر سایه نویسندگان دسته چندم اروپا و آمریکا قرار گیرند. جدای از مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی عامل مهم دیگری نیز در این ترجمه ناپذیری دست دارد و البته راز ماندگاری این آثار نیز هم هست و آن رابطه عمیق آنها با فرهنگ و تاریخ این ملت است که به هیچ وجه قابل بازگردانی به زبان دیگری نیست. در ترجمه حافظ، خواننده در زبان مقصد از محتسب و ساقی و شاهد و صیام اطلاعی نداشته باشد و یا جدال عمیق عقل و عشق را در وجودش تجربه نکرده باشد و درکی از جبر گرایی عرفانی ما ایرانیها نداشته باشد و از بوی بهار نارنج مست نشده باشده، از غزل حافظ حظی نخواهد برد. ولی همین ترجمه های دست و پا شکسته که عاری از هرگونه ظرافت و زیبایی است نیز می تواند جهانی را متحول کند. همان اتفاقی که در مورد مولوی در حال وقوع است. بر طبق نظریه هومبولت، گاهی مشخصه های معنایی کلمات در زبان های مختلف بر هم منطبق نیستند. بطور مثال، در نامگذاری رنگ ها، زبان ها تفاوت های بسیار زیادی با هم دارند. حتی برخی از زبان ها فاقد بعضی از مشخصه های معنایی هستند. به عنوان نمونه، واژه Santa Claus است که در فرهنگ و زبان ما وجود ندارد. در بعضی از حالات شمول معنایی در زبان ها متفاوت است. بطور مثال، کلمه cousin در انگلیسی شمول بیشتر و صراحت کمتری دارد ولی در بافت معنایی زبان ما ایرانیان، شمول کمتری دارد. ما در فارسی 8 واژه به عنوان معادل cousin داریم، یعنی 8 امکان معنایی متفاوت. نظریه سایپر- وورف شاهد بر این مدعا است که رابطه بین زبان و جهان بینی یک ملت یک رابطه دو طرفه است. به این معنی که مشخصه های دانش زبانی افراد بر طبق جهان بینی گویشگران خاص آن زبان شکل می گیرد و بالعکس. در واقع نظریه کلی نسبیت زبانی، ورف را به اصل جدیدی از نسبیت رهنمون شده که بر مبنای آن، مردم با مشاهده پدیده واحدی در جهان خارج، به تصویر مشابهی دست نمی یابند، مگر آنکه زمینه های زبانی آنها مشابه باشد و یا به نحوی بر یکدیگر منطبق باشد. در مقوله سینما نیز به دلیل رابطه عمیقی که با ادبیات و فرهنگ ملت ها دارد، وضع به همین منوال است. این ادعا شواهد بسیاری دارد. برای اشاره به یک مثال ملموس؛ گزیری نیست که گریزی به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و مجموعه طنز شب های برره به کارگردانی مدیری بزنیم. اصولا ترجمه این اثر و زیرنویس آن به زبان انگلیسی یا حتی دوبله آن کاری بی معنی است. طنز کلامی این مجموعه وبافت معنایی آن و فرهنگی که اثر در آن اتفاق می افتد مانع از رساندن مفاهیم دیالوگ های بازیگران به گویشگر زبان مقصد می شود. نگاهی به زیرنویس این مجموعه ها در شبکه های جهانی تلویزیون ملی ایران بخوبی عدم توانایی مترجم در بازگردانی دیالوگ ها را نشان می دهد. مترجم بطور متوسط از هر 10 دیالگ بازیگران 4 یا 5 جمله را ترجمه کرده است. از آنجا که بار طنز در این گونه مجموعه ها بر عهده زبان و گاهی گویش ها و لهجه های ساختگی یا بومی است، درک آن برای مخاطب غیر فارسی زبان بسیار مشکل خواهد شد و طبیعتا جذابیت کمتری هم خواهد داشت. این مشکل در آثار سینمایی که باید به فارسی ترجمه شوند نیز به چشم می خورد. من اینگونه آثار را به دو بخش ترجمه پذیر و ترجمه ناپذیر تقسیم می کنم. اگر بتوان دستبرد مسئولین امر از آثار و ترجمه و دوبله به رای و بسته به شرایط و خط قرمز ها نادیده گرفت، آثار ترجمه پذیر، آثاری هستند که وابستگی زیادی به بافت فرهنگی و زبانی زبان مقصد ندارند. این آثار در بازگردانی چندان لطمه ای نمی بینند و حتی در بعضی مواقع همچون فیلم آنی هال اثر جاودانه وودی آلن نه تنها ضربه ای نمی خورند که حتی دوبله فضایی دلچسب تر نیز برای مخاطب ایجاد می کند. اما آثار ترجمه ناپذیر آثاری هستند که به خاطر استفاده از فرهنگ خاص مردم زبان مبدا، امکان ترجمه و دوبله معنایی و صوری آنها وجود ندارد. از آن میان می توان به فیلم های مربوط به فرهنگ سیاهان آمریکایی اشاره کرد. دوبله دیالوگ های این افراد که به گویش – و به نظر بعضی از زبان شناسان " لهجه "- خاص خودشان صحبت می کنند کاری بسیار مشکل است. از دیگر فیلم های این گروه می توان به Scarface اشاره کرد. دوبله لهجه دوست داشتنی آل پاچینو و تکیه کلام غیر قابل ترجمه اش این فیلم را در رده فیلم های غیر قابل ترجمه قرار می دهد. این مشکل گاهی در ترجمه عناوین فیلم ها هم به چشم می خورد. عنوان فیلم ghost dog اثر فوق العاده جیم جارموش، به نظر من قابل ترجمه به زبان فارسی نیست. این مشکل – با درجه ای کمتر – در north by northwest آلفرد هیچکاک نیز به چشم می خورد. در پایان، می توان گفت که در ترجمه، به هر طریقی، چه وفادار به متن و چه در ترجمه آزاد، به دلیل شاخص های زبانی و فرهنگی متفاوت، آثار هنری قسمتی از ارزش خود را از دست می دهند. در واقع، سخن وتلاش همه بر سر هرچه کم کردن این کاهش ارزشی است. بهمن 1387 – گرمسار احسان مجیدی فرد
|
|
| ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥ کلمات کلیدی: سیگار ، شعر ، شعر سپید |
|
از طبقه چندم، شهر را نگاه می کردم و دود سیگارم بالا می رفت صلیب زرد در ساخت جلجتا بود و من در فکر ظهور. شهر تنها شهر ساکت بود پشت شاخه های خشک پشت شاخه های در هم یاس در حیاط همسایه خروسی روی تاب نشسته و مرغ ها دانه می چینند *** دست هایم را باز می کنم و هوای سرد زمستان را با نا امیدی فرو می دهم
مسیح ها خروس ها صلیب ها سیگارها و یاس ها همه به بهار می اندیشند
ولی من… در فکر جوجه هایی هستم که سیگار می کشند و تا ابد سرگیجه خواهند داشت. |
|
| ساعت ٥:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ کلمات کلیدی: کنسرت حسین علیزاده ، محمدرضا درویشی ، نقد کنسرت ، هوشیار خیام |
|
استاد حسین علیزاده...خاردار با طعم هلو و یا کنسرت علیزاده و درویشی به روایت یک سه تارنواز که... مهمترین قسمت رفتن به یک کنسرت؛ فرقی نمی کند راک اند رول باشد یا کلاسیک ایرانی در بیات اصفهان، باب دیلون بخواند، یا مهران مدیری با روانشاد حاج قربان بداهه اجرا داشته باشند... به هر حال مشکل ترین قسمت برای من که هنوز هم سرم از چیزم در نمی اید در این دنیای مجازی...، تهیه بلیت است. ولی اگر هنوز دوستی داشته باشی که پروفراک بودنت را شناخته باشد و بداند که هیچ وقت جراتش را نداشته ای... هیچ وقت دست به هوا نخواهی زد. در راه مشهد- گرمسار بودم که تلفنی به بهروز سپردم و بلیت را برایم جور کرد.جور شد به اسم ابوالفضل، چون اسم و کد ملی من قبلا توی سایت وارد شده بوده - کار خدا!- ترکمن، نی نوا، عصیان... بهمن کوچیک!! بلیت جور شد با هزار بدبختی... و چه حالی کردم. به هر خر و اسبی – در فرهنگ لغت من به انسان هایی گفته می شود که فرق علیزاده و هندوانه را نمی دانند -که می شناختم، پز رفتن به کنسرت را می دادم. تا یک ماه به عشق دیدن علیزاده خواب همنوا با بم دیدم و وزارت کشور شده بود بهشت من. و لحظه دیدار نزدیک می شد. پنج شنبه دل در دل من نبود. شب هایی که فرداش قرار است اتفاق خاص و قشنگی برایم بیفتد را تا صبح به فکر و خیال می گذرانم. مثل شب هایی که فردایش زنگ ورزش داشتیم. تا صبح خوابم نمی برد. چه خیال های نازی داشتم؛ فردا فلانی را انتخاب نمی کنم و فلان کس را دروازه بان نمی گذارم و چه و چه و چه. جمعه ظهر، از گرمسار، شهر تلخ بی چای، راه افتادم. با ابوالفضل هفت تیر قرار گذاشتیم. کریمخان را رفتیم و ولی عصر را رد کردیم و کشاورز و پارک لاله. آواره بودیم در این شهر.پارک پر بود از کلاغ و گربه. ساندیچ هایدای مزخرفمان را خشک پایین دادیم جلو چشم گربه هایی که زل زده بودند به ساندیچ خوردن ما. مرگمان کردند. مثل بچه های یتیم نشسته بودند جلوی ما و زل زده بودند و هر لقمه ما را تبدیل کرده بودند به یک لقمه زهر. آخرش هم ابوالفضل نصف ساندیچش را انداخت برایشان و آنها هم سس هایش را لیسیدند و رفتند. سر درد عجیب از کلاس صبح و خستگی راه و قدم زدن پنج ساعته... بلوار کارگر، خیابان فاطمی و شلوغی کنسرت از دور و تالار بزرگ وزارت کشور. سر در تالار؛ برای من که دهاتیم، هوا بوی گند فرهیختگی می داد. لباس ها و آدم ها و طرز فکرهایی که آنجا بودند، بچه شهرستانی بودن ما را تابلو کرده بودند. دلم سوخت برای آدم رسمی کت و شلواری خوشتیپی که کراوات زده بود و کلاه شاپوی خال خالی قرمز و نارنجی به سرش گذاشته بود.دلم سوخت برای خودم که این یارو به حرف هنری دیوید ثورو رسیده و من هنوز...لباس قشنگ دختر قشنگی که لباس ... تصور کنید! لباس عشایر را جردنیزه یا شهرک غربیزه با هر جای دیگه ایزه ای که من نمی دانم بکنید و از سر و تهش هم بزنید...ما مبهوت و هوا پر دود! 35000 تومان پول نازنینمان را که به جونمان بسته است سلفیده بودیم توی جیب یوگی و دوستان و جایمان تخمی ترن جای سالن بود.نوازندگان به صورت نیم دایره نشسته بودند. یک دسته کونشان به ما بود و این کون ها، مانع از دیدن روی نه چندان تمیز دسته ی دیگر نوازندگان می شد. در کل، ما در طول کنسرت چند عدد کون اتریشی دیدیم و بس که چنگی هم صد البته به دل نمی زد، وگرنه اعتراضی نداشتیم که!! بروشور ها که قبل از کنسرت توزیع می شد، مجله فرهنگ و آهنگ هم که یکی از بانیان کنسرت بود از فرصت استفاده کرده و مجله هایی که روی دستش باد کرده بود را آب می کرد. اولین چیزی که در بروشور به من برخورد، بی سوادی و بی اطلاعی محض جناب درویشی بود. این جناب استاد چگونه کلیدر را خوانده بود و نفهمیده بود که این داستان هیچ ربطی به نیشابور ندارد؟ کلیدر دشتی است حد فاصل بین این دو شهر. تابلو روستای دهنه سنگ کلیدر را حتما در فاصله بین این دو شهر دیده اید که در واقع خود یکی از دهنه هایی است که دو دشت را از میان نیمچه رشته کوهی به هم متصل می کند. این نامگذای اوج بی اطلاعی ایشان را از این رمان نشان می دهد و جالب اینکه آن زیر ها، ته بروشور تشکری هم از "استاد محمود دولت آبادی"! شده بود. Setting کلی کلیدر در مجموعه روستاهایی است که زیر مجموعه سبزوارند.و کل اتفاقات با محوریت سبزوار اتفاق می افتند. گل محمد مربوط به سبزوار است. دولت آبادی متولد دولت آباد سبزوار است. سبزوار متعلق به سبزوار است. همه این افسانه ها و واقعیت هایی را که دولت آبادی از واقعیت و تخیل فردی و ناخودآگاه جمعی اش به روی کاغذ آورده را ما از زبان مادران و مادر بزرگانمان شنیده ایم و این مادران همه سبزواری بوده اند. من واقعا نمی فهمم، فقط یک پرسش ساده کافی بود تا اسم قطعات را سوگنامه دشت نیشابور و پگاه نیشابور نگذارد. حالا که سخن دراز شد و این زخم کهنه را خونابه باز شد، بگذارید بیشتر بنالم از بی سوادی نیمی از این جمعیتی که سردمدار موسیقی این مملکتند. واقعا بعضی هاشان اندازه هویج هم سواد ندارند. گاهی حتی این جوانترها معنی شعر هایی را که می خوانند هم نمی دانند. آن بزرگ تر ها که که سواد کلی شان از چغوک هم کمتر است. و این به خاطر این است که اینها سوادشان محدود به تئوری های موسیقی است. کتابی که نخوانده اند که. اگر نیمچه رفت و آمدشان با با سوادها و هنرمند بازی، در مکتبخانه درویش بازیشان هم نبود که می شدند هایده و گوگوش. اگر هیکلشان و خوشتیپیشان را با هم مقایسه کنید...و نمونه ها و شواهدش را... بگذریم.
کلیدر به جز دو قطعه پگاه نیشابور و درو زمین دیمی سوزن ده قطه جالب دیگری نداشت و حتی در دو قطعه وداع گل محمد و نعش کشتگان بسیار ضعیف بود. قطعاتی که باید سالن را آتش می زدند، فوق العاده عادی بودند و فقط به درد خوابیدن و چرت زدن می خوردند. زنگ تفریح؛ رفتیم جایی پیدا کنیم که مگنا سفیدی بگیرانیم. در محوطه باز و کوچک تالار، نصف جمعیت، متشکل از 60% مرد و 40% زن داشتند سیگارهای با کلاسشان را دود می کردند.سیگارهایمان را یواشکی از بسته اش در آوردیم... ضایع بود بین آن همه کراواتی! در پارت دوم به مونا sms زدم که تا 5 دقیقه دیگر، علیزاده را می بینم از پشت آن همه کون اکراینی!... اما نیامد که نیامد. عصیان را زدند و نینوا را و آهان، قبلش هم قطعه ی کس شعری زدند از هوشیار خیام به نام شیشه رنگی که نوازنده پیانو هم خودش بود. یعنی واقعا هیچ کس به این جماعت موسیقی دان نسل جدید یاد نداده که در هنگام نواختی کس شعر خودشان آن هیکل نخراشیده و آن کله شبیه غازشان را مثل بز تکان ندهند و نرینند توی تمرکز مخاطب بدبخت؟!که چی؟ که خیلی حال می کنی با کس شعر خودت که مثل کشتی این ور و آن ور میروی؟ پیانو مال خودت، قطعه مال خودت، تو خونتون بزن عزیزم و ... نرین رو اعصاب ملت! ارکستر اکراینی هم نه تنها کون های خوبی نداشتند، بلکه مزخرف هم ساز می زدند. کو حس و حال؟ کو شور؟ اهل حال بودن از قیافه معلومه، از پشت ساز نشستن معلومه، اما اینها... پاشا هنجنی نی نینوا را زد و انصافا خوب زد. آن نینوا، آن شاهکار عرصه صدا، آن مرتبط با عالم صفا، آن به گا رفته به دست سیما... را اگر من با دست در زیر بغلم هم بزنم، شنونده دارد. دیگر علیزاده باید می آمد. آخر کنسرت بود. آمد و بابایی و شعاری در جوارش. ترکمن زد با شور انگیزش. چند دقیقه شد؟15؟ 10؟ 20؟ سه نوازی مثل سرعت قطعه تند و تیز تمام شد. علیزاده رفت. تالار سرسر هلهله بود. برگشت. ملت منتظر بود. تعظیم کرد. همه افراد را دایورت کرد به ... و دوباره رفت؟ چه انتظاری داشتی؟ می خواستی بیاید و برایت مرغ سحر بزند و بخواند با آن اعصاب خراب؟ آن قدر تشویق کردیم که بریدیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم. ابوالفضل از جای خالی استاد عکس گرفت. ملت چه چیز را تشویق می کرد؟ اینهمه منتظر ماندن را؟ اینکه به اسم علیزاده کرده بودند توی پاچه شان را؟ علیزاده اینقدر به موسیقی این مملکت خدمت کرده که اگر می آمد و بیلاخ هم نشان می داد، باز هم ما برایش کف می زدیم، اما بغل دستی من از اندیمشک فقط به عشق ساز علیزاده و صدای جادویی اش آمده بود. نمی دانم با چه حالی از تالار بیرون آمدم. سیگار افاقه نمی کرد. محمد حسینی را در نو بنیاد دیدم و در آن هموای سرد تا نیمه های شب در پارک جمشیدیه ...من بودم و ابوالفضل و محمد و مگنا سفید و ترکمن! به این فکر می کردم که اگر اسم علیزاده نبود و یا نفس امید به حضورعلیزاده روی سن نبود، چند نفر پای این کنسرت می نشستند؟؟!! |
|
| سیگار معنای واقعیش را در غربت پیدا می کنم! |
| ساعت ٧:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳ کلمات کلیدی: هایکو ، سیگار ، احسان مجیدی فرد ، گرمسار |
|
عصر 5 شنبه ای که در خانه کلنگی و رو به ویرانی ات در گرمسار نشسته ای روی تاب شکسته ای که صاحب خانه وقت قالب کردن خانه 35 متری به تو گفته این هم برای اینکه هر وقت دلت گرفت بیایی و بنشینی رویش و معلوم نیست این لامصب را از کجا پیدا کرده... سیگار معنای واقعیش را پیدا می کند. نشسته ای در حیاط 5 در 5/1 متری که راهرویی است در واقع، منجر به دستشویی و در حیاط و روبرویت، درست جلو رویت، با 1 متر فاصله، دیواری است پر از آجر های گری تو سری خورده؛ پر از چهارک و نیم و گاهی یک ششمک! و بنا چنان در بکار بردن ملات خست به خرج داده که یک هو راست می کنی این بیت را بنویسی اینجا در وصف صاحبخانه ات و دود سیگار را بدهی بیرون که ......... نه... نمی نویسی. عصر پنج شنبه ای که با شلوارک طوسی و رکابی سفید، نشسته ای روی تاب کوچک شکسته ای و روبرویت دیوار است و سمت چپ روی تاب، قوری زرد دسته سوخته ات، و سمت راست، کاسه ای که تویش 8 حبه قند باقی مانده و کنارش لیوان دسته دار که داده ای عکس خواهر 7 ساله ات را رویش چاپ کرده اند و عجیب دوستش داری. روی دسته تاب هم جای خالی سلوچ دولت آبادی است. کتابی در قطع جیبی. و تقدیمی زنت که... و روی دسته سمت راست، بسته ultra است و nokia 6630 و یک قوطی کبریت. سرگرمی هایت، بعد از تار هوشنگ ظریف که موبایلت – با اینهمه بلایی که سگ بودن تو سرش آورده – هنوز هم مثل مرد دارد بریت پخش می کند و آلبوم زخمه و track 2 که دیوانه وار عاشقش هستی و گذاشتی روی زنگ موبایل زنت که هر وقت تک می زند که یعنی به یادتم – و دارم برای ارشد linguistic می خوانم -، بی اختیار انتظار بکشی که قطع نکند و بگذارد زنگ بخورد و هی تند تند از سیگار track 2 زخمه با آن ساز رویایی شریف با آن خاطره عزیز که الان دارد به گوشی اش نگاه می کند، کام بگیری. و سرگرمی دیگرت بعد از نگاه کردن به خست بنای گرمساری و فکر کردن به مردم اینجا که کویر، هرگز انگار مثل ما جانشان را جلا نداده و کویریتشان تحت تاثیر تهرانیتشان خشکیده و شوره زده مثل آب شهرشان و کام گرفتن از ultra light که عجیب کام می دهد اگرچه بشود بسته ای 1800 تومان و نخی هم ندهند در این خراب شده، نگاه کردن به دسته های سه تایی، دو تایی و بیشتر تنهایی موهای ساق پایت است و روی زانویت که بیشتر جلو دید است که پایت را انداخته ای روی پایت و همین هفته پیش با علی رفته ای گرمابه بهشت و با سه چهار بسته واجبی که کم هم آمد، موهای پاهایت را صاف کرده ای و بعدش چه بدبختی ای کشیده ای از بوی گند که به خورد تنت رفته و سر انگشت هایت که از سایش واجبی هرز رفته و پوست انداخته و همه چیز انگار در اوج زبری اش بوده و برگشتنا، زنک چاق، با چادر رنگه، نشسته پشت دخل، 2500 تومان پیاده ات کرده، برای یک واجبی زدن. و حالا این موها سه تا سه تا سر زده اند و مثل ریش گر بنای گرمساری شده اند و یا یک جنگل سوخته تنک شده که رگای آبی پاهات از زیرشان جریان دارند و رد آن تصادفی که در پنج سالگی – زمانی که تنها دلخوشی ات ده بود و خر سواری - در مشکان سوار اسب با یک کامیون ایستاده داشته ای و پایت ناکار شده و هرچه تخم مرغ هم افاقه نکرده و حالا مثل یک دریاچه خشکیده است که رگای بی آب پاهات می ریزند توش. چایی ات سرد می شود. سیگارت را می گیرانی به قول احمد محمود...
[ و شعر
بی خیال همه چیز سرمو به سفیدی کاشی ها تکیه می دم با مارمولکی که کونشو کرده به من گپ می زنم ;s ;a ohv;si ;,ka, rv ldni , ldvi Alt و شیفتو می گیرم بی خیال دو تا چشم قهوه ای -اون پایین - کار وا می کنم. کون لق صدایی که... میاد؟ - hg,… -نه. جاتو عوض کن. منتظر معجزه ای نیستم که - سفید - فقط یکم فکر می کنم.
[ و ترجمه
v گروه کر قورباغه های درختی سپیده دم، مرا بیدار می کنند خارکسه های پر سر و صدا! باشر
v شب – و یک بار دیگر وقتی منتظر توام، باد سرد تبدیل به باران می شود.
v اگر چه می شکند دوباره می شکند- هنوز آنجاست ماه در آب! چوشو
|
|
| برای نوای بیداد شجریان |
| ساعت ٦:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩ کلمات کلیدی: محمدرضا شجریان ، گروه شهناز ، همایون شجریان ، کنسرت شجریان |
|
هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست چه کنی بندگی دولت دنیا؟ ای کاش به خود آیی و ببینی که خدای تو کجاست گرچه مشاطه حسنت به صد آیین آراست صنما آیینه عیب نمای تو کجاست زیر سرپنجه گرگیم و جگرها خون است ای شبان دل ما ناله نای تو کجاست دل ز غمهای گلوگیر گره در گره است سایه آن زمزمه گریه گشای تو کجاست چند بیت از غزلی که سایه برای محمدرشا شجریان سروده است.
دوست دارم مطلبی بنویسم با عنوان " شریعتی، شاملو، شجریان " هر سه را خوب می شناسم و دوستشان دارم و با آنها زندگی می کنم. دوست دارم یک کتاب از قیصر به استاد هدیه بدهم و بگویم تولدت مبارک استاد. دوست دارم مرا عاشقی شیدا تو کردی را بخواند برای شهناز بزرگ. دوست دارم شجریان را با تختی مقایسه کنم. زلزله ها را با هم مقایسه کنم. حضورشان را با هم... اول مهر، سالروز تولد خداوندگار آواز ایران بود. شجریان شروعی دوباره است. تولدی دیگر. برای ما و برای آواز ما و آواز ایرانی را باید به دو دوره تقسیم کرد: قبل از شجریان و بعد از شجریان. هنوز که هست و سرو سایه اش بر سر ما مستدام، می خواهم بگویمش که من و ما با بیداد و دستان و نوا نفس می کشیم. که به اجراهای خصوصی اش با موسوی است که زنده ایم. هنوز که هست و سایه سترگش بر سر ما مستدام، می خواهم بگویمش تختی ما! به هوش باشی از این کلاغان قیل و قال پرست که کمین کرده اند پس پشت مقدساتی!، که از سرمایه معنوی تو به نفع خود سوء استفاده کنند. به هوش باش! شاملوی آواز ما که نامت را و اصالتت را دست مایه ای قرار ندهند برای ساز کردن نوایی مخالف ماهور مرغ سحرت. هنوز که هست و سایه الهیش بر سر ما مستدام، می خواهم بگویم که نگذارد ونگذارید و نگذاریم که او را نردبانی کنند و بر دیواری تکیه اش دهند برای رسیدن به بامی که شریعتی آوازمان،خود از آن بام و آن دیوار بیزار است. خوشا به سعادتمان که سرو سایه اش بر سر ما است. عمرش افزون، عزتش پایدار و مرغ سحرش نغمه خوان |
|
| من به روز می کنم، پس هستم. |
| ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱ کلمات کلیدی: ازدواج ، دانشگاه آزاد گرمسار ، احسان مجیدی فرد ، نیما |
|
موهایم را از دست داده ام... موهایم را از دست داده ام... موهایم را از دست داده ام...موهایم را... چند ماهی می شود که از خودم خبر ندارم اما... اتفاقات در اوج روزمرگی هم اتفاق می افتند و هیچ گزیری نیست.
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟ بعد از فارغ التحصیلی و ادبیات خواندن، آن هم از نوع انگلیسی اش در دانشگاه فردوسی مشهد و آن همه خاطره، آن همه...باید همه چیز را و همسرم را رها کنم و بچسبم به رشته ای مثل آموزش زبان انگلیسی که اصلا دوستش ندارم. -چه دانشگاهی؟ -آزاد اسلامی؟! -کجا؟ -گرمسار! تمام خبرها همین بود. فارغ التحصیلی و ازدواج و قبولی مزخرف در ارشد، پس از درس خواندن یک هفته ای!
در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم ازدواج؟ مقوله ای عجیب، به عجیبی اتفاق زن... سهل و ممتنع. گذر از دوره ای و شروعی. پر از شک و دور شدن از خود و ترس از دیگر شدن و همه گرفتاری در مناسبات اجتماعی... اما به قیمتی درخور.
وحشتی بالاتر از مرگ روحم را فرا گرفته بود. در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنهایی مردن نمی ترسم. از اینکه تنها زنده بمانم می ترسم. یاد باد دانشکده ادبیات و علوم انسانی علی شریعتی را. رمان بود و شعر معاصر جهان و نقد و داستان کوتاه و اساطیر یونان و سلف و سیلویا و جویس و ارنست و وولف تلخ و اخمو و اورول و بکت بزرگ و الیوت ستودنی... در قند ادبیات. -شام...،شام میز شام آماده است در تابوت غذا را بردارید شام...، ساعت داریم ساعت دیواری! کاش می شد و زمان می بود که چهار ماه بخوانم برای ارشدی بهتر. دل کندن از محیط عشق های جوانیم و نگاه پر شرم و sms. جای دنج کتابخانه و محمد حسینی مقدم و بحث و فکر و در قند ادبیات.
ز من نگارم خبر ندارد ما یه مشت سربازیم جون به کف از کفم رها ... می خوام برن دستا بالا بالاتر بیین دیاسپام 10 ... خیال می کنی، خیلی مانده که تو از این مملکت چیزی بفهمی. فقط که این نیست ، عرق بیدمشک و قورمه سبزی و چهارشنبه سوری ، ته همه این چیزها روح و روان ما خوابیده ، روح و روان له شده ما. مثلا تو چقدر باید میان ما بگردی تا بفهمی تمام کارهایی که ما در طول زندگی می کنیم برای از بین بردن یکدیگر است ، نه زنده نگه داشتن هم ، و این را تو که از پاریس آمده ای نمی دانی، حتی اگر دانشجوی زبان فارسی باشی، چون زبان فارسی، منهای ما، منهای این قومی که دائم به هم تعظیم می کنند و به روی هم لبخند می زنند ، هیچ مفهومی ندارد. زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست ، زبان فارسی یعنی سنگ و رودخانه و هوا، دعواهایی که از سه چهار هزار سال پیش در هوا موج می زند و خنده ها و جنگ ها و گریزها و عشق ها و شکست ها ، زبان ما تاریخ ماست و تاریخ ما زندگی ما که هنوز ادامه دارد. هر کدام از ما، ادامه تاریخ کشورمان هستیم، ادامه آنچه بر سرمان آمده و آنچه از خودمان و دیگران کشیده ایم . همانطور که شیوا حالا دیگر خودش نیست. شیوا ادامه همان عشقی است که سال ها به آن نه گفت و حالا در چنبره آن اسیر است و با آن به سوی مرگ می رود. شیوا دو هزار و پانصد ساله است شاید هم بیشتر .... از کتاب نازلی منیرو روانی پور
و شعر * تمام سنگ هایی که از کوه می افتند گوسفندان فحل من اند قصد کرده ام مددیار کوزه های دنیا شوم بر فراز شانه های لطیف درد و از تمامی چشمه های این سرزمین آب بنوشم. و نوای نای امانت الهی من است برای رویش دوباره هرچه سبز برای رسالت بی امان آفتاب و برای زایش دوباره آب. *** وسعت سبز و زرد چمنزار در امتداد شانه بینالود و در دامنش جای پای اسب بیگ محمد است. در این بی انتهای سبز که به دو برادر میرسد، مردی یا زنی با لباس قرمز آرام می جنبد و ... ماشین ما آرام آرام دور می شود.
و ترجمه * چگونه تصویر یک پرنده را نقاشی کنیم؟
ابتدا یک قفس بکشید با دری باز سپس نقاشی کنید چیزی زیبا، چیزی ساده، چیزی خوب، چیزی مناسب برای پرنده بعد بوم را به یک درخت تکیه دهید در یک باغ در یک بیشه یا در یک جنگل پشت درخت پنهان شوید بی هیچ کلامی بی هیچ حرکتی... گاهی پرنده خیلی زود می آید اما گاهی هم ممکن است زمان زیادی طول بکشد تا تصمیم بگیرد دلسرد نشوید صبر کنید اگر لازم شد، سال ها صبر کنید زود آمدن یا دیر آمدن پرنده هیچ ربطی به زیبایی نقاشی ندارد وقتی پرنده آمد اگر بیاید باید سکوت مطلق باشد صبر کنید تا پرنده وارد قفس شود و وقتی وارد شد آرام با قلم مو در را ببندید سپس یکی یکی شاخه ها را بکشید مراقب باشید به هیچ کدام از پرهای پرنده دست نزنید بعد، تصویر درخت را نقاشی کنید و زیباترین شاخه ها را انتخاب کنید برای پرنده برگ های سبز و تازگی باد را نیز بکشید و غبار را در نور خورشید و صدای حشرات را در گرمای تابستان و بعد صبر کنید تا پرنده تصمیم بگیرد بخواند اگر نخواند علامت بدی است علامت اینکه نقاشی بد شده است اما اگر بخواند علامت خوبی است علامت اینکه شما می توانید امضا کنید پس خیلی آرام بیرون می کشید یکی از پرهای پرنده را و اسم تان را در گوشه ی نقاشی می نویسید
ژاک پرور ت : لورنس فرلینگتی
اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد اینک موج سنگین گذر زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد اینک موج سنگین گذر زمان است که چون دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد این پست، خیلی و به شدت خصوصی شد. تا پست بعد، ادبیات باشد و دیگر هیچ.
|
|
| پالپ فیکشن ادبی یا... خودفروشی برای جذب مخاطب |
| ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱ کلمات کلیدی: غزل پست مدرن ، الکل ، مست ، بکت |
|
"We all are born mad. Some remain so."
(from Waiting for Godot, 1952)
***********************&*******************
سنگر و قمقمه های خالی
باعرض پوزش مجدد... برای اینکه دیر رسیدم و نشد که برای تعطیلات به روز باشم.
*****&***** و شعر من یک کارگر ساده ام. صبح، جدول می کشم خیابان ها را. عصر، جدول حل می کنم معماها را. شب، به جدول می زنم رؤیاها را *** برای همین است که... صبح لوپز ام و شب بکت برای همین است که... روز بکت است و شب لوپز
**************&************** و ترجمه ده نویسنده الکلی جهان و کمی بیشتر
10. ریموند چاندلر RAYMOND CHANDLER [1888-1959]
مشروب شبیه عشق است. اولین بوسه جادو می کند، دومین بوسه خودمانی می شود و سومین بوسه عادی می گردد. بعد، شما لباس های دختر را در می آورید.
9. فردریک اکسلی FREDERICK EXLEY [1929-92]
بعد از یک ماه هشیاری، ذهن من آنچنان حساس شده بود که نمی توانستم تحملش کنم. آنچنان نهان بین و بینا شده بودم که انگار می کردم هیچ درمانی ندارد. نسبت به مکان هایی شهود پیدا کرده بودم که به این زودی ها امکان سفر به آنجا برایم فراهم نبود. من هیچ وقت برای لطافت طبع، دلربایی و یا به دست آوردن شهامت مست نکرده ام. الکل را برای آنچه که هست مصرف کرده ام؛ عامل کاهش دهنده نشاط روانی حاصل از هشیاری بی حد و مرز!
8.هری کروز HARRY CREWS [1935-
الکل منوتحریک می کرد. من و اون ساعت های خیلی خیلی خوبی رو با هم گذروندیم. با هم خندیدیم، با هم حرف زدیم، با هم توی مهمونی رقصیدیم.... تا اینکه یه روز بیدار شدم، دیدم بر و بچه ها همه رفتن و من رو شیشه شکسته دراز کشیدم و پیرهنم پر استفراغه! با خودم گفتم: هی عمو! مسابقه تموم شد!
7. جک کرواکJACK KEROUAC [1922-69] بزرگتر که شدم، الکلی شدم. می پرسی چرا؟ چون نشئگی ذهن رو دوست دارم.
6. جک لندن JACK LONDON [1876-1916]
من همیشه یک حریق الکل زیبا که دورم پیچیده را با خودم حمل می کردم. این حریق، خودش، خودش را تغذیه می کرد و بیشتر شعله می کشید. در زمان بیداری، هرگز نشده بود که مشروب نخواهم. وقتی که در طول روز فقط پنج هزار کلمه نوشته بودم، با یک جرعه کارم را جلو می انداختم. البته زمان زیادی نگذشته بود که سرآغاز این پنج هزار کلمه را با یک جرعه شروع کرده بودم.
5. اسکات فیتز جرالد F. SCOTT FITZGERALD [1896-1940]
اول شما یک پیک می زنید. بعد پیک، پیک بعدی را می زند. بعد، پیک شما را می زند!
4. ادگار آلن پو EDGAR ALLAN POE [1809-49]
با اینکه خیلی وقت ها دیوانه وار در الکل غرق شده ام، ولی به هیچ وجه هیچ لذتی در آن نمی بینم. هرگزهمه زندگی و آبرو و عقلم را به خاطربه دست آوردن لذت در خطر قرار نداده ام. الکل تلاش نا امیدانه ای برای فرار از خاطرات شکنجه آور است. فرار از حس تنهایی عریان و وحشت از یک تاریکی قریب الوقوع عجیب.
3. ویلیام فاکنر WILLIAM FAULKNER [1897-1962]
هیچ چیز به بدی ِ ویسکی نیست! بعضی از ویسکی ها از بعضی دیگه هم بدتر اند. یک مرد تا قبل از پنجاه سالگی هیچ وقت خودش رو با ویسکی کسخل نمی کنه، اما اگه بعدش نکنه یه کسخل نفهمه!!
2. ارنست همینگوی ERNEST HEMINGWAY [1899-1961]
یک مرد باهوش گاهی مجبور میشه که مست کنه تا لحظاتی رو با حماقت هاش بگذرونه!
1. چارلز بوکوفسکی CHARLES BUKOWSKI [1920-94]
مستی یه حالت احساسیه! شما رو از استانداردهای زندگی روزمره - همه چیزهایی که شبیه هم اند - جدا می کنه. شما را از بدن و ذهنتان جدا می کنه و پرتتون میکنه به طرف دیوار. من حس می کنم که مستی یه نوع خودکشیه که به شما اجازه میده که بعد از مرگ دوباره به زندگی برگردید و فردا دوباره این خودکشی رو تکرار کنین. شبیه اینه که خودتونو بکشین و دوباره به دنیا بیاین. با این حساب، حدس می زنم من تا حالا ده، پونزده هزاربار مرده ام و زنده شدم.
بعد الترجمه: البته چند تا آدم بزرگ دیگه رو هم اضافه می کنم به لیست: جیمز جویس عزیزم، دیلن توماس - شاعر انگلیسی -، ریچارد براتیگان و هانتر تامپسون که میگه: از اینکه طرفدار مواد مخدر، الکل، خشونت و یا دیوانگی باشم، متنفرم. اما اینها همیشه طرفدار من بوده اند. |
|
| قصه از اینجا شروع می شود |
| ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱ کلمات کلیدی: احسان مجیدی فرد ، ادبیات ، شعر ، ترجمه |
|
That’s the way I am. Either I forget immediately, Or I never forget!
Estragon.
v فکر می کنم معرفی خوبی باشد. یک معرفی نامه جامع و کافی به جای همه اسم ها و شماره ملی ها و شماره تلفن ها و ایرانسل ها ... قصدم فقط خوردن چای ادبی است؛ با قند شعر و داستان و ترجمه و کمی هم کم کردن روی . Super egoیکمی حرف خودمونی، کمی لذت و... لیسیدن ادبیات. قاسمی در همنوایی شبانه ارکستر چوب ها می نویسد: « می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می گویند دردی که نوزاد هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل می شود چنان شدید است که کودک ترجیح می دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.» درست است که رنج زاده شدن من در این دنیای مجازی را کس دیگری کشیده! ولی به هر حال طبعات این زایش در این دنیا که - حداقل درنکبتش - شبیه همان دنیای قبلی است، نطق من را کور کرده ... خوب چه بهتر.
هرچه سریعتر به جای خواندن مزخرفات راقم این سطور برسیم به اصل مطلب:
ارگاسم
v وودی آلن خدای اینکاره. - بی پروا میگم – عاشقشم. خوب اینکارو انجام میده. و خداییش بچه ای هم که تو دامن آدم میذاره، بچه آدمیزاد نیست که! بچه فیله...
1. عشق یعنی رنج. اگر می خواهید رنج بکشید، نباید عاشق شوید، ولی آن وقت از عاشق نبودن رنج می برید! بنابراین عشق یعنی رنج، بی عشقی یعنی رنج، رنج یعنی رنج. برای شاد بودن باید عاشق بود، پس شادی یعنی رنج. اما رنج آدم را غمگین می کند، بنابراین برای غمگین بودن باید عاشق شوید و یا عاشق شوید که رنج بکشید. یا از خوشحالی زیاد رنج بکشید. .... امیدوارم منظورم را فهمیده باشید! 2. آیا باید با ماری. و. ازدواج کنم؟ نه، مگه اینکه بقیه حرفای فامیلشم بهم بگه. 3.. انسان برای مشاهده واقعیت وجودی خویش دو راه پیش رو دارد: رستگاری روحی یا نصب یک آینه قدی در تالار پذیرایی منزلش. 4.عشق بازی رو خوب بلدم، چون تنهایی با خودم زیاد تمرین کردم. 5.زندگی عشقی من خیلی مزخرفه! آخرین باری که که تو یه زن بودم موقعی بود که رفته بودم مجسمه آزادی رو ببینم. 6. بای سکشوال بودن خوبه. حداقل شانستو برای پر کردن شب جمعه دو برابر می کنه. 7.من نمی خوام با آثارم جاودانه بشم، ترجیح می دم با نمردن به جاودانگی برسم. 8.مسئله این نیست که من از مرگ می ترسم، فقط نمی خوام وقتی اتفاق می افته اونجا باشم. 9.فرق بین مرگ و سکس اینه که مرگ رو میشه تنهایی هم انجامش داد؛ کسی هم نیست که مسخرت کنه. 10.سکس بدون عشق یه تجربه بی معناست.اما وقتی این تجربه بی معنا رو میذاری کنار، چیزی که می مونه بهترین چیزه! 11.سکس بین یک زن و مرد چیز محشریه؛ به شرط اینکه مرد و زن رو درست انتخاب کرده باشی! 12.تنها حسرتم تو زندگی اینه که چرا کس دیگه ای نیستم. 13.ثروت از فقر خیلی بهتره؛ حداقل از نظر مالی.
[من رو به خاطر ترجمه سرسری این جملات ناز می بخشید.... وقت کم بود و دلم درد می کرد.]
و یک شعر- اگر اسمش را بذاریم شعر- از این حقیر که... مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.
دنبال من نرو! که این ابر منتظر درهای باورت را خیس از گناه گمشده عشق می کند .
آنجا در انتهای تو در عمق عمق عمق راز تو - نه! کمی بالاتر!- آواز سر می دهند دوشیزگان فریبکارت تا غرق می شوم دوباره من در انتهای تو در عمق عمق راز تو - نه! کمی بالاتر! - .
آنجا غاری است که انسان نخستین با هابیل و قابیلش با موهای زبر در پرده های خانه اش از ترس درندگان دل دل می کند. آنجا جایی است که ظرافت بال پروانه را هر چقدر هم که نوازش کنی کم نمی شود از تردی پرواز.
در فنجان کوچک باور من جا نمی گیرد قهوه ی داغ نوازش بال پروانه. .
دنبال من نرو! که این ابر منتظر در لحظه های ترس و شرم و هراس خواهد بارید بر مشوش خاکستری خراب ذهن خواب خراب ثانیه های تو!! . دنبال من نرو! آن کوه های سر به فلک زده را ببین. آن جا سفید پوشی همچون آتش همچون آتشفشان همچون گدازه مذاب سر بر خواهد آورد و فریاد خواهد زد: - این احمق فلک زده را ببین!! . دنبال من نرو! آن کوه ها تپه می شوند و آن تپه ها آرام می خوابند بر ثانیه های مشوش خاکستری خراب ذهن تو. سر بر کنار انتهای تو کمی پایین تر از دوشیزگان فریب کارت
تا غرق می شوم دوباره من در انتهای تو... |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : احسان مجیدی فرد متولد سبزوار لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه فرئوسی مشهد دانشجوی آموزش زبان انگلیسی دانشگاه آزاد واحد گرمسار پروفایل مدیر : احسان مجیدی فرد |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


